بارانی
وقتی گرمی نوازش هایت را حتی از پشت دودی های عینک تنهاییم حس میکنم
خورشیدی
وقتی سوسوی چشمانت حریر درونم را به لرزه میاندازد
ستاره ای
وقتی بوم تاریک شبهایم را با نور نقره ای رنگت در میامیزی
ماهی
و وقتی گونه هایم از حضور لبهایت سرخ و دستانم از غرور دستانت میلرزد
برفی
اما...
دستانت را بهانه کن برای نوازش های گرمت و سوسوی چشمانت را زیر نور نقره ای رنگ حضورت ماه گونه ات جاودان کن و لبهایت را بر گونه هایم آویز و از غرور دستانت حریر وجودم را به لرزه بیانداز
تا عاشق باشی؛تا عشق باشی...
دستی بکش به آینه های نداشته
با من کمی بخوان به صدای نداشته
شاید دلیل ماندنم اینجا دلیل نیست
گاهی تو هم بمان به چرای نداشته
مردانِ شهرِ من همگی سرخ صورت اند
سیلی بزن به فقر و غنای نداشته
با کوله بار خستگی از دست میرود
دستی که بسته بود به پای نداشته
حافظ به دستِ کوچکِ تو خو گرفته است
گل،فال،پای خسته و نای نداشته
باران بزن به شیشه که شاید اثر کند
دستِ تلنگرت به وفای نداشته
تقصیر این همه رنج و ظلم و درد چیست
تقصیر از تو بود و هوای نداشته!
عهدی که بسته بود زمین با درخت سیب
آدم شکست وقتِ غذای نداشته!!
سعی است این چکیدنِ اشکانِ چشمِ تو
از فرط این همیشه صفای نداشته
شعری که کودکان تو تکرار میکنند
آواز حسرت است و دعای نداشته!!
شاید نباید از قلمم رنگ میگرفت
تصویرِ دردِ دغدغه های نداشته
من با تو قهر میکنم ای آخرین امید
نفرین به آسمان،به خدای نداشته
که تا خدا سفر کنی
برای من که عاشقم
رها شوی خطر کنی
نگاه را بهانه کن
ظهور کن به شب بتاب
کمی زلال و پاک باش
شبیه جرعه های آب
نگاه را بهانه کن
بمان کمی عمیق تر
به قلب من نگاه کن
دقیق تر دقیق تر
نگاه را بهانه کن
که از تو جان گرفته ام
نگاه کن ببین که من
تو را نشان گرفته ام
برای من پناه باش
نگاه را بهانه کن
بمان و تکیه گاه باش
غرور را نشانه کن
......................................
پ.ن:داشتم توی وبلاگ آبجی(آوا پارسا)کامنت میذاشتم گفتم دیگه این دفعه خندانک(ازینا>>
<<)نذارم...این شد که دو بیت نوشتم...بعد هی نوشتم..هی نوشتم..هی نوشتم که جمعا شد ده دقیقه و این شد
به مرام و بزرگیتون ببخشید اگه کمه...آخه دارم رو یه غزل کار میکنم مسالح کم بود واسه این
من تمام برگه های سپید دفترم را سیاه کرده ام
به امید آنکه نشانی از تو پیدا شود
آخر نور در نور زیبا نیست
سیاه کردم که مگر تو را در سیاهی مطلق پیدا کنم
همچون روزنه ای از نور که همیشه برای گم کرده راه بارقه ای از امید است!
سیاه کردم تا بیایی و بر من بتابی
ولی تو بازهم نیامدی
چقدر این جمعه های غریب بی حضور تو سیاه تر میشود...
حیاتم کو
پرنده نوشته هایم را دوست دارم
حافظ نمی خوانم و تفأل نمیزنم
مردابی نوشت هایم فالِ هر روز من است
مثنوی نمی خوانم که معنویاتم را دریابم
لیلی را نمی شناسم ...جنونم از سر عشق نیست،از ازدیاد درد است!
رازی ندارم...حرف های من تماما گفتنی است!
به جهنم معتقد نیستم پس دانته را نمیشناسم
جنگ و صلح تنها دعوای بچگانه ی من و خواهرم بود
وقتی خودکار آبی اش را دستمایه ی نوشته هایم میکردم!!
بودن یا نبودن....مسئله اینها نیست
دغدغه،خواستن هاست و نخواستن ها!
شاهنامه را نمیخوانم...بدم می آید...
زیرا هیچ پدری سینه ی پسرش را حتی به اشتباه پاره نمیکند!!
شیرین و فرهاد را نمیشناسم
تنها میدانم هیچ زنی آنقدر پست نیست که خواهان عذاب مردی باشد
تیشه دارم ولی آنقدر احمق نیستم که کوهی را بشکافم به امّید یافتن عشقی!
اربابان ذن بال زدن پروانه ها را میشمارند!
پائولو میگوید!
پائولو را خوانده ام اما هرگز ندانستم شماردن بال زدن پروانه ها چه سودی دارد!!
سهراب نمیخوانم
چرا که در کویر قلبم جوی آبی نیست تا سپیداری را سیراب کند؛
درویش های شهر من غنی تر از آنند که نان خشکیده شان را در آب بزنند!
احمد شورش را از مزّه گذرانده!
در خواب های من زندان و زندانی نیست...رویاهای من رنگینند!
هیچ مردی زنش را به دشنه ای نکشته و راه را بر رباخواری نبسته!
من هرگز بی مهتاب از کوچه های چَشم تو عبور نکردم
و خیره خیره در چَشمان کسی در شوق یافتن تو نبوده ام!
مریم را نخوانده ام،شنیده ام!
دنیا برای من هرگز خسیس نبوده..پلکهای من در خواب،خیس و لبانم خندان نیست
تمام حرف های من این است که هنوز
ته مانده هایم تمام نشده
حیاتم را خواهم یافت
پرنده نوشته هایم را دوست دارم!